قدری آرام تر   

  یک صبح خیلی زود در مملکتی دور از خانه که داشتم مثل هر روز مسیر چند دقیقه ای میان خانه تا دانشگاه را پیاده میرفتم و سعی می کردم مثل همیشه فکر کنم، فکر که نه، به صدای چیزی که درونم جریان داشت گوش بدهم، ناگهان سوالی در من جوشید "تو کی هستی؟" و من هیچ پاسخی نداشتم برای سوالی به همین راحتی. اول آمدم اسم و فامیلم را بگویم، بعد دیدم خوب این که خیلی مسخره است، آدمیزاد می‌تواند خود را هر چیزی بیامد. بعد به فکر می‌افتی خودت را با وابستگی به جایی که به دنیا آمده‌ای یا خانواده‌ای که در آن رشد پیدا کرده ای تعریف کنی، اما کمی که دقت می‌کنی این‌ها هم نیستی. در نهایت شاید برسی به اینکه یک گونه حانوری باشی، از نوع دو پایش با توانایی تفکر و درونگرایی که ابزار می سازد و سخن می‌گوید، خلاصه یک "Homosapien" اما واقعا من همینقدرم؟

  ما حتی به عنوان جانور، گونه خوبی نیستیم. به گمانم تنها جانورانی باشیم که سلاح هایی می سازیم که هم نوعان خود را به صورت جمعی از بین می برند. تنها جانورانی هستیم که "صرفا" برای لذت با یکدیگر نزدیکی می کنیم، تأکید بر روی "صرفا" از آن جهت است که جانوران دیگری مثل بعضی میمون ها و دلفین ها هم ظاهرا از این عمل لذت می برند ولی خوب آنها وسایل مناسب برای جلوگیری از بارداری ندارند! ما به طریق وحشتناکی برای اکوسیستم های مختلف می توانیم خطرناک باشیم. در همه نقاط زمین قابلیت زندگی و تکثیر داریم و در تمام طول سال جفت گیری می کنیم. خلاصه اینکه یک مقداری که از این منظر فکر می کنی، ما برای طبیعت ویروس های خطرناکی هستیم و در غرب شاید عده ای حق دارند که تصمیم می گیرند بچه دار نشوند.

  اینکه چه چیزهایی نیستم برایم درکش آنقدر سخت نبود، اما برای آنکه بفهمم چه هستم مدتی مجبور شدم دست و پا بزنم. اینجا در مهمانی ها گاهی با این نکته جالب برخورد می کنی که وقتی از بچه ای می خواهند هویتش را بپرسند سوال می کنند "تو بچه کی هستی؟" ولی خوب آدم ها که بزرگ می شوند انگار دیگر این سوال بی معنی ست. اینکه ما "کی هستیم" از آن منظر مهم می شود که تا جوابش را ندانی سردرگمی، نمی دانی کجا باید رفت، چه باید کرد، دوست کیست و آشنا کدام است و یا حتی "خوب" یعنی چه؟ این از آن سوال هایی ست که تا راه را خودت نروی و جواب را خودت نیابی شاید درست باورت نشود. من آنقدر فهمیدم که جواب قدری آرام ترم کرد.

 

لینک
   ذره خاک   

به سر شاخه های سبز
به شکوفه‌ها و میوه‌ها
به برگ‌ها
حتی اگر زرد و ریخته
به رویش قسم
که من مشتاقم!

لینک
   خاطر که حزین باشد   

  دنیا خیلی جای راحتتری می شد اگر آدم‌ها به قول ما الکترونیکی‌ها دیجیتال یا به قول اهل هنر سیاه و سفید بودند. اما کار وقتی سخت می شود که با نیم سایه‌ها مواجه می‌شوی ،نه تاریک است نه روشن. آدم بالفطره، البته اگر به فطرت انسانی معتقد باشی، عاشق زیباییست و وقتی این زیبایی‌ها با زشتی‌هایی مخلوط می شود واقعا عذاب آور است. یادم هست بچه که بودم هیچ رقم باورم نمی شد که یک خانم زیبا بدجنس باشد و خدا را شکر توی داستان‌ها و کارتون‌ها همیشه خوب‌ها را از بدها از روی قیافه شان می‌شد تشخیص داد. از آن زمانی که می‌فهمی دیگر به قیافه آدم ها نمی شود آنقدرها هم اعتماد کرد، دیگر داری شروع به بزرگ شدن می‌کنی. وقتی که با دنیای آدم‌هایی آشنا می‌شوی که "زرنگ"اند، آدم‌هایی که "منافع" دارند و حتی گاهی آدم هایی که دیگر در باورشان "دروغگو" دشمن خدا نیست. در این مسیر گاهی خسته می‌شوی و گاهی حتی به این فکر می‌کنی که دیگر باید همرنگ جماعت شد.  

  یک جایی در قرآن هست که خیلی برایم گیرا و جذاب است، آنجا که می‌گوید " و من یکفر بالطاغوت و یومن بالله". توی این چند سالی که از زندگیم گذشته، پای حرف هر کس که نشسته‌ام، به هر نحو و از طریق هر رسانه ای، همه به چیزی "ایمان" دارند. یک حقیقت را بدون استدلال کلامی پذیرفته‌اند و آن را باور خود قرار داده‌اند و بر اساس آن زندگی می‌کنند، بازه این حقیقت از امور پیچیده‌ای مانند توحید تا حرفی به ظاهر ساده مانند "باید از زندگی لذت برد" نوسان دارد و می‌توانم به قطعیت خوبی بگویم که هیچ انسانی نیست که بی ایمان زندگی کند و این ایمان آنقدر پیچیده است که گاهی آدم هایی را می بینی که به دروغ می‌گویند بی ایمانند و به این دروغ تا مغز استخوانشان ایمان دارند.

  نمیدانم این حرفم را چقدر باور می‌کنی که "از آدم‌ها دلگیر نمی‌شوم". مدتهاست که یاد گرفته ام با آنکه "کلکم راع و..." ولیکن نباید و نمی‌توان کاسه داغتر از آش شد. وقتی که آدم ها صاحبی دارند انقدر دلسوز که اگر می‌دانستند میزان حب او را به خود در دم جان می‌دادند و وقتی ... خلاصه که گاهی دلم میسوزد و گاهی حتی از کاری که آدم‌ها با خود می‌کنند خسته می شوم ولی از آنجا که خود هنوز "رطب‌خورده‌ام"تنها سعی می‌کنم عبرت بگیرم و بگذرم.

 گاهی به قول یکی از دوستان وبلاگ نویس "قند روحم می‌افتد" و دلم می‌خواهد پای حرف‌های یک آدم شیرین (مثل آقای مجتهدی یا آقای دولابی) بنشینم. دلم می‌خواهد یکی را پیدا کنم که حرفش شفا باشد، گاهی از دردهایم خسته می‌شوم. داشتم به این متن پر از "خستگی" نگاه می‌کردم  یاد توصیه‌ای از امام صادق به فرزندانشان افتادم که "إیّاکَ والکَسَلَ والضَّجَرَ ؛ فإنّهما یَمنَعانِکَ مِن حَظِّکَ مِن الدنیا والآخِرَةِ"، دیگر فکر می‌کنم باید برخاست و به فکر چاره بود.

  

لینک
   خوراکی که باید فرو داد!   

 این روزها رفته ام زیربار مسئولیتی که کم کم دارد اذیتم می‌کند. دوستی در یکی از این سازمان‌ها تماس گرفت و گفت بیا برو جشنواره فیلم‌ها را ببین و نقد بنویس، من هم جواب دادم که نه تخصص تکنیکی من انقدر بالاست که بتوانم فیلم را نقد کنم نه تا به حال نقد فیلم نوشته‌ام، او هم گفت که تحلیل مفهومی فیلم را فقط می‌خواهد، من هم اولش یک قدری سعی کردم شانه خالی کنم ولی بعد دیدم که حمل بر تکبر دارد می شود و خلاصه پذیرفتم.

  هر اثر هنری مانند خوراکی برای روح می‌ماند و بدترین چیز بعد از خوراک مسموم خوراکی ست که بی حوصله و سرهم بندی طبخ شده باشد. حتی فیلم‌های هالیوودی با مفاهیم غربی شان با چنان هنری طبخ می‌شوند که از خوردن این سم لذت می‌بری، در این جشنواره گاهی واقعا احساس می‌کنم حالم دارد به هم می‌خورد و تاسف وقتی بیشتر می‌شود که گاهی به نام مذهب مفاهیمی ضد مذهبی با هزینه‌های گزاف تولید و پخش می شوند آثاری که بعضا حتی تحقیق تاریخی یا اجتماعی درستی ندارند. بعضی فیلم‌ها هم که به بیانیه های سیاسی می‌مانند و فیلم‌نامه هایی بی سر و ته و حتی تکنیکی آنچنان ضعیف دارند که من هم متوجه ضعف‌های تکنیکی می شوم.

  بعد از این فیلم‌ها گاهی اقبال یار می‌شود و با بعضی منتقدین صحبت می‌کنم. امروز یک منتقد را دیدم که اتفاقا روحانی بود و از بحثی که با دیگران می‌کرد معلوم بود که سواد سینمایی خوبی دارد، یاد روحانی‌ای افتادم که در فیلم مارمولک پالپ‌فیکشن را نقد می‌کرد، خلاصه با این آقا راجع به فیلم‌نامه ها، روند تبدیل طرح‌ها به فیلم نامه و کمبود کار کارشناسی در مراحل نوشته شدن فیلمنامه و تولید فیلم بحث می‌کردیم. من نهایتا گفتم برای اینکه در این زمینه جبهه فرهنگی درستی داشته باشیم باید اتاق فکری ایجاد شود که حتی قبل تر از این‌ها طرح ها را رهبری کند و با محوریت موضوع‌های مورد نظر طرح های متنوع برای فیلم نامه نویسی تولید کند، بنده خدا خندید و گفت ما جای دیگری این بحث‌ها را کردیم و به این نتیجه رسیدیم تا پنجاه سال آینده شاید بتوانیم همچین کارهایی بکنیم ولی فعلا باید فکر کنیم این پنجاه سال را چطور طی کنیم.

  از مزایای این جشنواره رفتن دو کتاب جدید بود از نوشته های آقای محمد تقی جعفری که خریدم یک در رابطه با موسیقی و دیگری هنر و زیبایی، هنوز که فرصت نشده تا خوب به سراغشان بروم ولی صفحات اولی که خوانده‌ام نکات جالبی دارد.

لینک
   لحظه تزلزل   

هرچه می‌خواهی دهانم را ببو
هیچ مدرکی نیست
هیچگاه نگفته‌ام
و هیچکس نشنیده‌است
من حتی هر روز توی آینه
باچشمانم سکوت تمرین می‌کنم
که تا امروز،تا این لحظه
هیچکس نفهمد
من هم ...
نه!
هنوز زود است برای گفتن
حتی اگر هیچگاه فرصت نشود

لینک
   از رنج و لذت   

   مدتیست راجع به لذت ها فکر می کنم. توی این دنیا "واقعاً" یک جای کار می‌لنگد. تمام لذت های جسمانی‌ای که میینی ناشی از یک کمبود است، لذت بخش ترین غذا را به وقت گرسنگی می‌خوری، لذت بخش ترین وقت خوابیدن به وقت خستگی‌ست و حتی گلاب به رویتان حس خوب بعد از قضای حاجت و جالب اینکه در هر لذتی که استمرار داشته باشی به افراط کشیده شده گاه اعتیاد آور می‌شود و تو را از بین‌می‌برد.نکته دیگر اینکه برای لذت بردن ما نیاز به نوعی فراموش کردن لذت قبلی داریم و از این رو در لذاتمان مجبور به ایجاد تنوعیم، مثلا یک غذا را هرچقدر هم که لذیذ باشد نمی‌توانیم هر روزبخوریم و یا برای کسی که اعتیاد جنسی دارد گذران عمر کردن تنها با یک نفر غیر ممکن است. یک لطیفه‌ای بود با این مضمون که، روزی جاهلی نشسته بود و با سوزن به خودش میزد و فریاد می‌کشید، رهگذری که می‌گذشت  پرسید که آخر این چه کاریست؟ جاهل پاسخ داد نمی‌دانی! آن وقت‌هایی که دیگر با سوزن به خودم نمیزنم یک لذتی دارد! 
 همه این افکار از آنجا شروع شد که داشتم یک برنامه ای می دیدم به نام "The late show with David Letterman"یک برنامه ایست که مجریش همین آقای دیوید لترمن هستند و موضوعات مختلف اجتماعی و سیاسی آمریکا با نگاه طنز در برنامه مورد بررسی قرار می گیرد و هر قسمت یک مهمان از افراد مشهور دارد، مهمان آن قسمت دو نفر از خوانندگان معروف سبک راک بودند که از دهه هفتاد مشغول به فعالیت بودند. مجری برنامه از فعالیت های فوق برنامه این آقایان خواننده از جمله مصرف مواد مخدر، استفاده از الکل و گذران وقت با هواداران مؤنث پرسید و یکی از این خواننده ها پاسخ داد که در آن دهه اول فعالیت خوانندگیشان خیلی در این امور افراط می کرده اند اما بعد از مدتی در اثر آثار مخرب این فعالیت ها دیگر به سر عقل آمده اند و سعی می کنند زندگی سالمی داشته باشند و در نهایت حرفی زد که برایم خیلی جالب بود، گفت "اگر همه روی دستشون دکمه ای بود که وقتی فشارش می دادن اوج لذت جنسی رو احساس می کردن، چند نفر در طول روز مدام این دکمه رو فشار نمی دادن ؟"

جداً اگر نگاه و هدفت در این زندگی تنها "لذت بردن" به معنای متعارف آن باشد، با چه پارادوکسی مواجه خواهی شد "لذت بیشتر، رنج بیشتر" خلاصه آنکه این روزها آنهایی که مازوخیسم دارند را بهتر درک می‌کنم و خوش به حال آنان که از لذات معنوی بهره مندند.

 

لینک
   روزمرگی هایم   

   به خاطر شرابطم نسبتا بیشتر می‌خوانم این روزها، و بیشتر فکر می‌کنم و کمتر می‌گویم. یکی دوتا کار ترجمه کوناه انجام دادم در زمینه فلسفه کلاسیک و فلسفه هنر، برایم دست و پا زدن عقلا برای کشف چیستی طبیعت بعضی روابط و موجودات هم زمان هم جالب است هم رنج آور، مثل ور رفتن با زخمی کهنه می‌ماند. هرچه بیشتر می‌خوانم بیشتر به این شعر ایمان می‌آورم که "عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/عشق داند که در این دایره سرگردانند"

  یک کتاب تقریبا نازکی هست که مجموعه ای از سخنرانی‌های آقای مجتهدیست همراه با بخشی از زندگی ایشان، خیلی جالب است که در میان این سادگی سخن ،شیوه رفتار و زندگی ماهیتی هست که انگار خیلی آهسته و به تدریج نرمت می‌کند. کتاب را که می‌خواندم حس تکه یخی را داشتم که در دستی گرم آب می‌شود. آخرش دلم برای این مرد که هیچگاه از نزدیک ندیده بودم تنگ شد.

  چند روزیست دوباره به کلمات فکر می‌کنم و به اینکه هنوز هروقت محتوایی را در قالبشان میریزم احساس خوبی ندارم. فکر تا وقتی توی ذهنم آزاد می‌چرخد مثل پرنده‌ای که رها پرواز می کند برایم قشنگ است اما همینکه می آیم ابرازش کنم انگار در قفسی تنگ گنجانده باشمش، دلم برایش می‌سوزد. فکر می‌کنم قبل‌تر در کتاب مقالات شمس همچین استعاره‌ای از پرنده و فکر خوانده باشم.

دو سه ماه پیش در پاییز بود که داشتم توی پیاده رو قدم میزدم و ترانه مانندی همینطور در من جریان داشت و زمزمه می‌کردم بعد که به خانه رسیدم دیگر یادم نمی‌آمد، دیروز دوباره بخشی از آن به خاطرم آمد و اینبار ماند:
در خیال من فسانه می‌شوی
در صدای من ترانه می‌شوی
در میان جام‌ها و شیشه‌ها
آن می هزار ساله می‌شوی
شام‌ها که از زمانه خسته‌ام
گریه شبانه را بهانه می‌شوی ...

یادم هست ادامه داشت ولی چه بود یادم نیست. شاید بعدها دوباره چایی باقی‌اش را به خاطر آوردم.

لینک
   گام اول: بازگشت   

   بحثهایی که به نتیجه نمیرسند، کدورتهایی که مدتها به درازا می‌کشند، مردان و زنانی که بر سر هیچ برای هم جهنم می‌سازند، مدیرانی که بر اشتباه پافشاری می‌کنندتا سران قوایی که ... واقعا مشکل کجاست؟

  خیلی از مشکلات امروزمان احساس می‌کنم یرای آن است که برای ما "برگشتن" کار سختی‌ست. گاهی خیلی از چیزها با یک عذر‌خواهی از سمت من، حتی با اینکه ممکن است طرف مقابل تا حدی مقصر باشد، حل می‌شود. گاهی آدم‌ها تنها منتظرند که تو قدری نشان دهی که می‌توانی بگذری تا برگردند. خیلی از بحث‌ها به نتیچه نمیرسند برای آنکه هرکدام از دو طرف احساس می‌کنند که اگر بپذیزند که نظرشان اشتباه بوده‌است انگار که تمام موجودیتشان زیر سوال رفته است. بعضی مواقع هم پذیرش اشتباه به بهای ترک قدرت است و این بازگشت را سخت می‌کند.

  شاید برای بعضی سوال باشد که حر چه شد که یک روزه کاری کرد که هزارساله جاودان شد؟ از منظر من شرط اول ادب و قدری معرفت بود که حر داشت. آنجا که امام بعد از زدن سیلی به او فرمود "ثکلتک امک" می‌گویند حر در جواب گفت "حیف که مادرت زهرا(س) ست اگر نه جوابت را می‌گفتم". اما کار بزرگی که حر کرد...

  تصور کن یک مرد را با پیشینه و فرهنگ عربی، که حتما مرد مغروری‌ست و آن هم نه هر مردی، مردی که دلیری و شجاعتش شهره است و حال هم سردار سپاه. این سردار در این چند روز تصمیماتی گرفته است. اول آن که قافله حسین (ع) را منع کرده است از بازگشت به مدینه، رفتن به کوفه و یا تغییر مسیر به سرحدات و او را مشایعت کرده‌ است تا به نینوا رسیده‌اند و دوم آن که آب را بر کاروان آنها بسته است. حال در نظر بیاور که این سردار سپاه از حسین (ع) در میان جمع یک سیلی هم خورده و چیزی هم شنیده‌است. اما حالا امروز فهمیده که اشتباه رفته و باید برگردد، اگر من بودم... یعنی مرا می‌بخشد؟  اگر آنطرف بروم باید قید همه چیز را بزنم، قضیه فقط دیگر جان و مال و مقام نیست، سرداری که از سپاه یزید برگردد خانه و خانواده‌اش هم دیگر در امان نخواهد بود! حالا همه اینها به کنار، با چه رویی برگردم؟ چه بگویم؟... آنگونه که حر برگشت، چکمه‌ها به گردن آویخته و سر و رو خاکمال که می‌توانست برگردد؟... و چه استقبالی کرد حسین(ع) از او!

  قرار بود این حرکت که به عاشورا رسید با حسین (ع) و بعد از آن ادامه پیدا کرد با اهل او، حرکتی باشد برای امر کردن به خوبی‌ها و باز داشتن از بدی‌ها.گاهی بزرگترین خیری که می‌توانی برای خودت و دیگران داشته باشی آن است که پا بگذاری بر روی نظرت، تصمیمت، غرورت، قدرتت و گاهی حتی خودت و برگردی. می‌دانم گفتنش از عمل کردنش بسیار راحتتر است اما فکر می‌کنم هر گام که به سوی این خیمه‌گاه برداریم ده گام به استقبالمان خواهند آمد.

 

لینک
   ان کنتم مومنین   


   قصد شکوایه و مظلوم نمایی نیست اما... هر روز انگار کمتر می‌شود آن چیزهایی که می‌شود گفت، یک چیزهای خوبی را گاهی دلم می‌خواهد بگویم و بعد با خودم فکر می‌کنم " من خودم مگر چقدر عامل‌ام؟ اگر بگویم و حسن ظن نابجایی نسبت به من ایجاد شود چه؟" گاهی وقت‌های دیگر در میان جمعی قرار می‌گیرم و احساس می‌کنم "اینجا حرف‌های من خریداری ندارد" و اوقات به لودگی یا اگر اجازه دهند سکوت می‌گذرد. یک سری حرف‌ها هم که گفتنی نیست و بیشتر به "نصیحت" می‌ماند تا حرف و ...بعضی هم که کلا هر گونه اظهار نظری را یک برچسب"قضاوت" می چسبانند و جدای از آنکه آنچه گفته‌ای صحیح است یا غلط، گوینده محکوم است. از این افراد هم که باید اجتناب کرد. هم صحبت خوب مثل خیلی چیزهای خوب دیگر "روزی"ست و خلاصه دعا کنید برای آمرزش این حقیر که روزیش تنگ آمده!

  این روزها که نزدیک نیمه شعبان است، توی خیابان همه به طریقی ابراز شادی می‌کنند. خیابان‌ها را آزین بسته‌اند، شربت و شیرینی می‌دهند و اسفند دود می‌کنند و انگار طبیعت امر این است که باید شاد بود، که میلاد حجت خداوند است بر زمین! اما نمی‌دانم این طبع غریب من چرا به حال "طبیعی" نیست. بغضی غریب گلویم را فشار می‌دهد،سینه‌ام انگار می‌سوزد و این شعر حضرت سعدی مدام در ذهنم تکرار می‌شود:
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم!

لینک
   خیلی ساده...خیلی پیچیده!   


- یک چیزی رو راجبه این کتابهای کارتونی خیلی دوست دارم، اینکه وقتی یه شخصیتی یه حرفی میزنه در دایره محدود بالای سرش می‌مونه، اینکه مثلا این حرفه ازش جدا نمیشه بره تو دایره بالای سر طرف مقابل بشینه.
- خوب؟!
- میفهمی منظورمو؟ یعنی اینکه وقتی تو یه حرفی میزنی منظورت از اون حرف به طور کامل فقط در ذهن تو وجود داره، مثلا وقتی می‌گی "من گرسنمه" من به طور ساده می‌فهمم که تو احتیاج داری که غذا بخوری ولی هیچوقت نمی‌تونم بفهمم کیفیت این گرسنگی واقعا چجوریه.
- خوب حالا چه احتیاجی هست که تو بفهمی که کیفیت این حس واقعا چجوریه؟
- اگه همه چیز به سادگی گرسنگی بود خوب احتیاجی نبود واقعا، اما مشکل از اونجایی پیش میاد که احساسات پیچیده می‌شن، مثلا وقتی می‌گی "ناراحتم" یا "غمگینم" یا "عصبانیم"
- خوب اینها رو باز میشه راجبه عوامل خارجیش کاری کرد، بالاخره یک چیزی تو رو عصبانی یا غمگین یا ناراحت کرده.
- خوب حالا اگه من غمگین باشم ولی هیچ عامل خارجی مشخصی وجود نداشته باشه چی؟
- خوب اونوقت راجع به این حس برای چی اصلا باید صحبت کنی؟ (با خنده)
-همین دیگه، گاهی وقت ها احساساتت عامل خارجی دراه ولی این عامل خارجی به اندازه خودت پیچیده‌است. به این خاطره که می‌گم مشخص نیست!
- دوباره من گم شدم، در نتیجه... خوب؟!
- مثلا تو کسی رو دوست داری، وقتی کسی رو دوست داری، این حس "دوست داشتن" برای هر فردی مظاهر متفاوتی از فرد دیگه داره، چقدر ادبی شد، ببین مثلا من وقتی می‌گم "دوست دارم"...
- شرمندم من می خوام ادامه تحصیل بدم!
- (خنده)... بیا! مثلا تو همین فاز مسخره بازیش، سریع ذهن تو سمت ازدواج رفت در حالی که دوست داشتن "تو"ی نوعی (لبخند) می‌تونه برای من معانی متفاوتی داشته باشه، من این معنی رو چطوری می‌تونم منتقل کنم؟ با عملم؟ یعنی اونوقت دوست داشتن من با این اندازه‌گیری میشه که من حاضرم برای تو چکار انجام بدم؟ در حالی که من اگر هیچ کاری هم انجام ندم باز می‌تونم تو رو دوست داشته باشم.
- خوب آره، ولی اونوقت این دوست داشتن هیچوقت اصلا ابراز نشده، چون تو اون لحظه ای که می‌گی " دوست دارم" در واقع دست به یک عمل بزرگ زدی و اون اعتراف به جذابیتیه که اون فرد مقابل برات داره و هر عملی که بعد از اون انجام می‌دی در واقع برای اثبات اون ادعاست، حالا گاهی اون فرد مقابل هست که اثبات مدعای تو رو می‌خواد و گاهی هم نه، این خودت هستی که دست به عملی برای این اثبات میزنی. به هر صورت با این موافقم که هیچوقت فرد مقابلت کیفیت احساس تو رو درک نمیکنه.
- می‌دونی... من رابطه این عامل بیرونی رو با اون حسه درک نمی‌کنم. تو یک نفر رو می‌بینی، یا حالا به هر نحوی ادراکش می‌کنی و اون عامل ایجاد یک حس درون تو می‌شه و بعد تو میل پیدا میکنی که این حس رو به اون فرد منتقل کنی... همینجاش فعلا من مشکل دارم که چرا؟ چرا این حس با تو کاری می‌کنه که میل به ابرازش داری؟
- ببین من خودم هم فقط می‌تونم حدس بزنم، چیز دقیقی نمی‌دونم، اما فکر می‌کنم که حالا جدا از جذابیت جنس مخالف و تولیدمثل و... که خودت می‌دونی (خنده) دوست داشتن به طور کلی میل به شناخته شدنه و معشوق داشتن دلیل و کششی برای زیبا بودن، ولی خوب انگار برای اینکه بتونی جلوه کنی نیاز داری که یک محرم پیدا کنی اول، که من خودم هنوز این قسمت رو خوب نمی‌فهمم، خلاصه اینکه وقتی به کسی می‌گی که دوستش داری در واقع یک درخواست دو سویه می‌کنی انگار، اول اینکه میل داری محرم او باشی چون احساس کردی که ماهیتی در اون طرف هست که تو رو جذب می‌کنه، دوم اینکه می‌خواهی اون محرم تو باشه و تو بتونی بهش اعتماد کنی، برای همینه که اگر تو اول این جمله رو گفته باشی لنگ در هوایی که طرفت جواب بده... خاک بر سرت که یه "comic book" عین بچه آدم نمی تونی بخونی! آخه به تو چه که حرف آدما بالا سرشون می مونه؟!
- خاک بر سر خودت که دو دقیقه حرف جدی که می خوایم بزنیم رم می کنی! نترس به کسی نمی گم که تو هم می فهمی! (خنده)
- خوبه! حالا چی بریم بخوریم؟!
- خوب من از اونجا که کیفیت گرسنگیت رو نمی فهمم...
- خفه شو (خنده)
- ( خنده)

لینک