به هنگام طوفان   


  توی تخت چند لحظه‌ای می‌نشیند تا فضا و زمان قدری برایش مفهوم‌تر شود، گوشی همراه را روی میز سمت راستش با دست قدری جستجو می‌کند تا بیابد، ساعت حدود سه است. تنها روشنایی موجود نور کم رمقی‌است که کنار پنجره قدی اتاق می‌ریزد. آرام از تخت پایین می‌آید، کنار پنجره می‌رود و به آسمان خیره می‌شود. ماه پشت لکه‌ای ابر است و ستاره‌ها اطرافش پاشیده‌اند. بی اختیار چشمهایش پر می‌شوند. صدای زنانه‌ای که آرام از سوی تخت می‌آید به اتاق برش می‌گرداند.
- چی شده؟
- چیزی نیست، تشنمه، تو بخواب.

  بیرون اتاق همه‌جا تاریک است اما دلش نمی‌خواهد چراقی روشن کند. آرام به دیوار دست می‌کشد و پیش می‌رود. درب حمام با صدای خفیفی روی لولایش می‌گردد. روبروی جایی که باید روشویی باشد می‌ایستد و همینطور که به جای آینه خیره است با دست راست چراغ را روشن می‌کند. نور قدری چشمهای پف کرده‌اش را می‌زند. توی آینه قدری زل می‌زند و بعد مشت آب را توی صورتش می‌پاشد.

  صدای اذان می‌آید. چشمهایش را همینطور که صورتش روی سجاده است باز می‌کند.

  هنوز هوا تاریک است. اول زن را آرام صدا می‌زند.
- بیداری؟
- بله.
- چراغ رو روشن کنم؟
- خوشحال میشم.
در تاریکی هم لبخند زن منتشر می‌شود. چراغ را روشن می‌کند و با لیوان آب کنار زن روی تخت می‌نشیند. به چشمهایش نگاه می‌کند و لبخند می‌زند.
- هر روز خوشگلتر می‌شی انگار.
- شما هم هر روز تشنه تر.
- حالا چرا "شما" ؟!
- تشنگیت برام محترمه.
 مرد بی اختیار چشمهایش پر می‌شود. زن قرص ها را با لیوان آب می‌خورد. مرد سر بی موی زن را آرام می‌بوسد.

 

لینک
   یکی از دردها   


  اگر کمی آدم ها را بیشتر بفهمی، مثلا اگر برایت خیلی سخت نباشد بفهمی مقاصد دیگران را از گفته ها و رفتارهایشان یا برایت سخت نباشد فهمیدن اینکه کسی تلاش در مخفی کردن حقیقتی می کند و اگر بخواهی به روی خودت نیاوری این فهم را و ظرفیتت به اندازه فهمت نباشد و احساس خطر کنی از اینکه خوش بینی‌ات نسبت به اطرافت دارد از دست میرود...( و این جمله می تواند خیلی طولانی تر باشد) خلاصه به دلیل ضعفت نسبت به عوامل محیطی و یا شاید عدم رشد متناسب استعدادهایت احساس می کنی مجبور به تنهایی هستی و من همه اینها را نوشتم که بگویم اگر این اجبار را تجربه کردی بدان که تنها نیستی و دیگرانی هستند که مانند تو مجبورند به اختیار تنهایی.

-------------------------------
پی نوشت: من لزوما یکی از این افراد نیستم :دی

لینک
   لن ترینی   


   یکی از غم‌انگیزترین داستان‌های عاشقانه شاید آن زمانیست که موسی از خداوند درخواست کرد تا او را ببیند و در جواب به او گفتند " لن ترینی" . ما آدم ها می‌توانیم با هم گفتگو کنیم، برای همدیگر بنویسیم، نقاشی کنیم و یا از هر نوع از انواع هنر برای بیان احساس و دانسته‌هایمان استفاده کنیم. بعضی از ما حتی می‌توانیم احساس دیگران را در میان نانوشته‌های نوشته‌هایشان و یا ناگفته‌های کلامشان ادراک کنیم و ما حتی می‌توانیم در عمق چشمان و یا تبسم یک دیگری بنگریم و احساس کنیم که به او واقعا نزدیکیم، اما...

   معمولا برای حل مسائل به صورت علمی تلاش می‌کنند که تعدادی از متغیرها را حذف کنند و به حل یک به یک بپردازند، حالا بیایید فرض کنیم که در یک دنیای تقریبا ایده‌آل هرکس بتواند خود را به طور کامل برای دیگران تشریح کند و دیگران به طور کامل آنچه او تشریح کرده را ادراک کنند. در بهترین حالت به فرض آنکه افراد صداقت را رعایت کنند و نقص ها و ایراداتشان را همراه با محسناتشان بیان کنند، هرکس دیگری را به اندازه‌ای می‌شناسد که آن فرد از خود شناخت دارد،واقعا این میزان شناخت از یک فرد برای آن که بگوییم او را کاملا می‌شناسیم کافیست؟ آیا ما تحمل دانستن نقص های دیگران را داریم؟ حال آنکه در دنیای واقعی گاهی در صادقانه ترین حالات افراد خود را آنگونه که می‌خواهند باشند توصیف می‌کنند تا آنگونه که هستند.

  حالا تصور کن در این آشفتگی کسی بیاید و از تو بپرسد " شما چطور آدمی‌هستید؟" یا " می خواستم با شما بیشتر آشنا بشم" و یا جملاتی از این دست. واقعیت این است که با توجه به آن حدیث که "من عرف نفسه فقد عرف ربه" شاید در جواب باید گفت "لن ترینی" . به هر حال دنیای عجیبی ست و آدم ها هنوز(به تعبیری) عاشق یکدیگر می‌شوند. ما که هنوز خم کوچه را هم ندیده ایم!
-----------------------------------------------------------
پی نوشت: راستش خیلی بیشتر از این حرف برای گفتن بود ولی مولانا راست می‌گوید که "گفتن" به جان کندن می‌ماند.

 

لینک
   دری از درها   


  دهانت را که باز کنی یا حقیقت می‌گویی یا لغو یا باطل.
  حقیقت که بگویی قضاوتت می‌کنند و یا نمی‌شنوندت و می‌گذرند که خواهی رنجید.
  گفته‌ات که قضاوت شد اگر مخالفت یا سوالت نکنند ستایشت می‌کنند و کم‌اند آنان که بدانند ستایش از آن خداوند است.
  اگر مخالفت یا سوالت کردند آن وقت یا آن حقیقت که گفتی برایت آنقدر ارزشمند است که برایش شرح دهی و دیگری را متقاعد کنی یا آنکه از گفته‌ات دست می‌کشی که آن وقت در راه حقیقت( آنقدر که می‌دانسته ای) قدمی به عقب نشسته‌ای و تو می‌مانی و رنجش و شرمندگی از حقیقتت.
  اعتراف می‌کنم که گاه مجبورم به لغو و لودگی در جمع ،که هستند کسانی که حتی سکوتت را به مخالفت و سوال برخیزند ( و شاید همین است که گاه تنهایی برایم ارجح است) و در دوگانگی می‌مانم در حقیقت سکوت که اگر شرحش دهی از میان رفته است و اگر عقب بنشینی شرمند‌ه‌ای!
  گاهی دلت می‌خواهد دهانت را ببندی، قلمت را زمین بگذاری و دست از روی کلید های صفحه کلید برداری و سکوت کنی، و آنوقت اگر کسی را یافتی که به حقیقت سکوتت گوش کند بدان که خوشبختی، که کم‌اند آنان که بدانند " سکوت دریست از درهای بهشت" 1

-----------------------------------------------------
1. نقل به مضمون از یکی از روایات امام رضا (ع)
پی نوشت: هنوز حوصله نکرده‌ام دستی به قالب اینجا ببرم :دی

 

لینک
   ...   

دیشب خوابت را دیدم که می باریدی
مثل برف ها سفید
مثل آفتاب گرم
و تمام آغوشم از تو پرشد
و از شرم
مثل یک آدم‌برفی آب شدم

لینک
   نقطه. از سر خط   


   آمده‌ام و گرد و خاک اینجا را قدری تکانده‌ام، نظرات را خوانده‌ام و می‌خواهم بنویسم، یک ضرب و بدون چرک نویس... گرچه پاک نوشتن کار سختی‌ست!همه باز شرح حال است از آنچه بر من گذشته و آنچه از آن گذشته‌ام و بیش از این هم از من بر نمی‌آید ولی مروت نیست مرد همه تلاشش را نکند. مدتی دنیای اطرافم دست و پاگیرم شده بود این شد که هرچه از خودم مانده بود انداختم روی دوشم و رفتم تا گوشه خلوتی پیدا کنم تا مگر چاره‌ای بشود کرد، خلاصه این که این سطرها که می‌نویسم چیزهاییست که در این مسیر به من ماندند.

   از شمال غرب از منطقه‌ای یه اسم سوباتان و از کنار دریاچه نئور در حال برگشت هستیم و در این سه روز با موتور برق، دو ساعت آب در روز و به دور از وسایل ارتباطی در میان دشت‌های سبز و گله‌های گوسفند زندگی کرده‌ایم، به دنبال گله اسب‌های وحشی دویده‌ام و توی این ساعت‌ها در اتوبوس حال آرامی دارم. آدم ها در سفر خیلی خوش آیندند، راحت دوست می‌شوند و سعی در تغییر یکدیگر ندارند، چیزی شبیه آنچه آن چوپان در ابتدای کتاب کیمیاگر توصیف می‌کرد. هنوز اما خلوت نشده‌ام این بلبشوی این دنیایی آزارم می‌دهد هنوز.


   آمده‌ایم اعتکاف در یک مسجد نزدیکی محل زندگی دوستم، دم در با خواهرم خدا حافظی می‌کنم و با دوستی که مدتهاست نمی‌تواند روزه بگیرد وارد مسجد می‌شویم مرا به دوستش که یکی از خادمین برنامه است معرفی می‌کند و او هم به شوخی به من می‌گوید " برو ملافه‌ات رو زودتر پهن کن، حواست باشه خیلی جا نگیری" دوستم میرود و من "تنها"داخل مسجد می‌شوم. ملحفه‌ام را در ابعاد حدودی بدنم پهن کرده‌ام، از دلم می‌گذرد "قرار است توی همینقدر جا بخوابی" و لبخندی روی لب‌هایم می‌نشیند. روز اول سحر با صدای لا‌اله الا الله بیدار می‌شوم، بعد می‌فهمم که پدر دو شهید را تشییع می‌کرده‌اند، بعد از نماز ظهر امام جماعت خطبه عقد دو جوان را می‌خواند و راجع به این می‌گوید که این چه سنت خوبیست که عقد در مسجد و در میان مومنین خوانده شود. با خودم فکر می‌کنم خدا عاقبت مغرب را به خیر کند. در این سه روز با اطرافیانم دوست شدم بدون آنکه نامشان را بدانم و حتی برای پسری که زیر پایم می‌خوابید و روز دوم مریض شد و رفت نگران شدم و غصه خوردم. حال خوبی بود در میان جمع بودن و دوست بودن و در عین حال تنهایی.

  ورودی غار "گل زرد" کوچکترین ورودی غار در ایران است که می‌خزیم و از آن داخل می‌شویم. داخل غار خنک است و اگر چراغ‌هامان را خاموش کنیم تاریکی مطلق بر فضا حکم‌فرماست. حدود یک ساعت مسیر دشوار و نسبتاً خطرناک غار را میرویم تا به جایی میرسیم که برای عبور احتیاج به وسایل و تجربه بیشتریست. به پیشنهاد یکی از دوستان تمام چراغ ها را به مدت 5 دقیقه خاموش می‌کنیم و در سکوت در جای خود باقی می‌مانیم، حس جالبیست اینکه چشمهایت بسته و بازش با هم فرقی ندارند و تنها صدایی که به گوش میرسد آبیست که در غار جریان دارد. مدام این عبارت توی ذهنم زنگ میزند " یا نور المستوحشین فی الظلم".

  راست می‌گویند که بسیار سفر باید. در این مدت چند روزی هم کردستان رفتم و طبیعت آنجا را دیدم با آبشارها و غارهای جالب توجهش، در دریاچه سد مهاباد و حوضچه آبشارهایش شنا کردم و نانی به اسم "کلانه" و آش دوغ خوردم و راستش از رقصیدن با مردهای کرد خوشم آمد! خیلی گشتم ولی چیزی جز حقارت جسم خاکیم در برابر طبیعت، کوریم در برابر نعمات و شیداییم در مواجهه با اینهمه زیبایی نیافتم. دلم می‌خواست اینجا که می‌آیم دست پر باشم اما... به هر حال مروت نیست مرد همه تلاشش را نکند.

----------------
پی نوشت: باز هم نشد یک ضرب بنویسم :دی

 

لینک
   نه اینکه...   


  نه اینکه جمعه آخر سال آمد و رفت و نفهمیدم، نه اینکه از کنار جمعه اول سال بی دغدغه و راحت گذشتم و اینطور نیست که هر روز اخبار را بخوانم بدون آن که احساس کنم جای چیزی، یا کسی خالیست و حتی این مطلب را چند بار مرور کردم در انتهای سالی که گذشت. شعری از صائب می‌خواندم که به حال این روزهایم می‌آمد "یوسف ما ز تهی دستی خلق آگاه است/ به چه امید به بازار رساند خود را؟ ". بهار که توی تقویم شروع می‌شود آدم نا خودآگاه یاد زمستان‌هایی می‌افتد که به انتظار بهارشان نشسته است و نکته سرما این است که اگر به سکون عادت کنی زودتر یخ میزنی.

 می‌خواست از فراق بگوید دل غریب
از لحظه های تلخ و تهی از رخ حبیب
آمد که لب گشاید و از هجر دم زند
لیکن کجا امان دهدش آه بی شکیب
آمد کنار سفره سین ها نشست باز
اما درون سینه غمی می‌کشد لهیب
آن دم که بر لب همه قلّب قلوبناست
او دم گرفته است که یا ایها المجیب
مضطر ز درد غفلت و رخوت فتاده‌ایم
بیچاره آنکه می‌شود او خویش را رقیب
آنگونه نیستم که بگویم که عاشقم
گه بی قرار می شوم از غیبتم عجیب
امسال هم اگر گذرد بی حضور...های!
بر سیر این خیال دلم میزند نهیب

 سال ها مثل هم‌اند، خدا کند من خوب باشم امسال و شما بهتر از سال گذشته.

لینک
   "نبودن"، گاهی مساله فقط همین است   


    بعضی عبارات، حکایت‌ها و ضرب المثل ها تکرار می‌شوند، کلیشه می‌شوند و بعد از مدتی حتی گاهی لطیفه ولی زمان می‌برد تا واقعا ادراکشان کنی.
" لقمان را پرسیدند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان"
    ولی من مدتها طول کشید تا فهمیدم که گاهی صفاتی که در دیگران می‌بینی، فارغ از هر قضاوت خود فرد یا خوبی و بدی آن صفت، و عدم تمایل به داشتن آن صفات بخشی از مسیر است برای پیدا کردن "خود"، همیشه لازم نیست بدانی چه می‌خواهی باشی گاهی همین که بدانی چه نمی‌خواهی بشوی کافیست.( به گاهی خیلی دقت شود!)
------------------------------
پی نوشت: حس غریبی دارم، انگار حرف زیاد دارم برای گفتن اما میلم به نگفتن بیشتر است! 

لینک
   فقط چند سوال   

 
   دیده ام این روزها به هم تبریک میگویند "روز جهانی زن" را که ٨ مارس بود. حال که در این روز چه اتفاقی افتاده است و چرا این روز روز زن است را نه می دانم و نه می خواهم که بدانم (خرجش حرام کردن چند دقیقه وقت و جستجوست) خبر که ندارم (و از این بابت هم خوشحالم) که روز "مرد" ی هم هست یا نه، اما... از این ناله ها بگذریم، هیچ جوابی نمی خواهم بدهم! فقط چندتا سوال دارم.
چه افتخاریست در جنسیت که روزی باید به آن اختصاص داد؟
مگر روز "پدر" و "مادر" چه ایرادی دارد؟
مفهوم خانواده انقدر ترسناک است برای دنیای "مدرن" امروز؟ 
زیاده جسارت است!

لینک