زجر   

جدا از هر قضاوتی...
گاهی وقت ها آدم های دور و برم فرو میریزند...
گاهی وقت ها آن تصور زیبایی که از آدم های دور و برم داشتم فرو میریزد.
گاهی وقت ها آنچه در وجود آدم های دور و برم زیبا می دیدم از بین میرود.
و من حالا می فهمم دلیل زجری که می کشم را!
من زیبایی را دوست دارم.

لینک
   پرسشهای یک جاهل   


 واقعا لازم بود مرا اینقدر نیازمند خلق کنی، تا بی نیازیت در نظرم آید؟
 وقتی در مقابل بی نهایت همه چیز به صفر میل می‌کند، من چطور خودم را توصیف کنم؟
 من که هنوز در دنیایم "بی نهایت" تعریف نشده است، تو را چگونه درک و احساس کنم؟
 وقتی در میان میلیارد میلیارد ستاره و سیاره، کوه و دشت و جاندار و بی جان، مهر و غضبت بر من است ... چگونه این بار را بکشم؟
 کتاب فرستاده‌ای و در آن شرح کرده‌ای کسانی را که " لاخوف علیهم و لا هم یحزنون"... در میان اینهمه عالی "من" چطور ابراز کنم بندگیم را؟
در میان همین احساس های ساده و مسخره گیج میزنم هر روز، آن وقت هایی که ساده می‌پرسندم "چطوری" و من بی اندیشه تنها می‌گویم " خدا را شکر" ( که خوب هنوز برایم مفهوم غریبیست) و بعد لحظه‌ای فکر می‌کنم "چطورم؟"... حالا این حقیر چطور باید آنقدر عظیم شود که عشق در او بگنجد؟
 بزرگی می گویدم " در اول قدم از درک هویتت باید بفهمی که عبدی" من در این اول قدم برای آنکه در دنیایم همه چیز بر حسب نیاز تعریف می شود هرچه دست و پا میزنم نمیفهمم این مولا، این عبد به چه کارش می آید؟

خوب توصیفمان کرده ای " حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا"

لینک
   شاید اصلا   


 در میان اینهمه، همه
 به دنبال یک جفت چشم بوده‌ام
 همیشه
 چشمی که آشنا باشد
 که آشنا ببیندم
 دلگیر نشو اما
 کم کم دارم به این فکر می‌افتم
 شاید اصلا تو کور باشی!

لینک
   محرم دل ...   


 هرروز به نحوی استفاده می‌شود. دلت می‌گیرد، تنگ می‌شود، می‌لرزد، نازک می‌شود، سنگ می‌شود، می‌خواهد، نمی‌آید، غنج میزند یا حتی گاهی دل دل می‌کنی یا دو دل می‌شوی یا به دلت می‌افتد. خلاصه گاهی آنقدر در روز این لغت را می‌شنوی که فکر می‌کنی چقدر همه با این بخش از وجودشان درگیرند. ولی عمیقتر که نگاه می‌کنم می‌بینم که به طریق بی رحمانه‌ای لغات و مفاهیمشان به مرور رقیق و رقیق تر می‌شوند، حتی دیده ام این روزها وقتی یک فردی کار ساده‌لوحانه یا حتی احمقانه ای انجام می‌دهد، اطرافیانش در میان خنده‌هایشان می‌گویند "عاشقتم". در این میان دیگر حرف زدن برای آدم هایی مثل من که فکر می‌کنند بعضی کلمات مقدس‌اند، یا حتی هنوز به "تقدس" اعتقاد دارند، سخت می‌شود. این روزها در سکوت برای خودم لغات را غنی‌سازی می‌کنم و دنبال دلی می‌گردم که زمانی حرم یار بود.    

لینک
   با من راه نشین...   


 یکی از دلایلم بر ایمانم (همین نصفه نیمه‌ای که هست)، این لرزش‌هاست. اینکه این روزها که می‌شود قدری مضطرب می‌شوم، اینکه منی که در غفلت پوست کلفت شده‌ام دلم می‌لرزد قدری، درونم کمی انگار می‌سوزد و دردی دارم که به یادم می‌آورد همین کالبد ظاهری نیست همه آنچه هستم. خوبیش این است اینجا دیگر ترس از ریا نیست، دست و دلم نمی‌لرزد که... خلاصه حرکتی از من نیست، سیلیست که می‌آید و من در این کنار قدری مرطوب می‌شوم. خوشحالم که لطفشان بی حساب است و من قدری از این حزن روزیم می‌شود. آتشی سرد، شعفی در میان غم، حسی که اینجایی نیست.

لینک
   نو کهنه درد   


 نو می‌شود روز
نوروز می‌شود
سال هم دوباره سال نو
و در درون من تو تازه می‌شوی
کدام سال؟
کدام روز؟
فقط تو تازه می‌شوی
درد کهنه باز نو
نو کهنه درد
 

لینک
   تعلقات   


باز میروم به راه
خاطرگرفته‌ام به‌دست
                      خسته از تعلقات چسبناک
این سکوت باز هم شکست
                              اشک‌های گرم و بی امان
                               با خیال‌های عاشقانه‌مان
                           در میان گریه خنده‌های های های
من هنوز هم نخورده مست
                                  دام و دانه‌ای که نیست
                                   فصل صید هم تمام شد
                                                 پس چرا هنوز...
این پرنده سوی آسمان نجست؟
                                       میروم به راه
                                        سینه خالی‌است
                                           آه از آن نگاه اولم
                                              دل از آن نگاه اولت
هیچگه نرست!

لینک
   به هنگام طوفان   


  توی تخت چند لحظه‌ای می‌نشیند تا فضا و زمان قدری برایش مفهوم‌تر شود، گوشی همراه را روی میز سمت راستش با دست قدری جستجو می‌کند تا بیابد، ساعت حدود سه است. تنها روشنایی موجود نور کم رمقی‌است که کنار پنجره قدی اتاق می‌ریزد. آرام از تخت پایین می‌آید، کنار پنجره می‌رود و به آسمان خیره می‌شود. ماه پشت لکه‌ای ابر است و ستاره‌ها اطرافش پاشیده‌اند. بی اختیار چشمهایش پر می‌شوند. صدای زنانه‌ای که آرام از سوی تخت می‌آید به اتاق برش می‌گرداند.
- چی شده؟
- چیزی نیست، تشنمه، تو بخواب.

  بیرون اتاق همه‌جا تاریک است اما دلش نمی‌خواهد چراقی روشن کند. آرام به دیوار دست می‌کشد و پیش می‌رود. درب حمام با صدای خفیفی روی لولایش می‌گردد. روبروی جایی که باید روشویی باشد می‌ایستد و همینطور که به جای آینه خیره است با دست راست چراغ را روشن می‌کند. نور قدری چشمهای پف کرده‌اش را می‌زند. توی آینه قدری زل می‌زند و بعد مشت آب را توی صورتش می‌پاشد.

  صدای اذان می‌آید. چشمهایش را همینطور که صورتش روی سجاده است باز می‌کند.

  هنوز هوا تاریک است. اول زن را آرام صدا می‌زند.
- بیداری؟
- بله.
- چراغ رو روشن کنم؟
- خوشحال میشم.
در تاریکی هم لبخند زن منتشر می‌شود. چراغ را روشن می‌کند و با لیوان آب کنار زن روی تخت می‌نشیند. به چشمهایش نگاه می‌کند و لبخند می‌زند.
- هر روز خوشگلتر می‌شی انگار.
- شما هم هر روز تشنه تر.
- حالا چرا "شما" ؟!
- تشنگیت برام محترمه.
 مرد بی اختیار چشمهایش پر می‌شود. زن قرص ها را با لیوان آب می‌خورد. مرد سر بی موی زن را آرام می‌بوسد.

 

لینک
   یکی از دردها   


  اگر کمی آدم ها را بیشتر بفهمی، مثلا اگر برایت خیلی سخت نباشد بفهمی مقاصد دیگران را از گفته ها و رفتارهایشان یا برایت سخت نباشد فهمیدن اینکه کسی تلاش در مخفی کردن حقیقتی می کند و اگر بخواهی به روی خودت نیاوری این فهم را و ظرفیتت به اندازه فهمت نباشد و احساس خطر کنی از اینکه خوش بینی‌ات نسبت به اطرافت دارد از دست میرود...( و این جمله می تواند خیلی طولانی تر باشد) خلاصه به دلیل ضعفت نسبت به عوامل محیطی و یا شاید عدم رشد متناسب استعدادهایت احساس می کنی مجبور به تنهایی هستی و من همه اینها را نوشتم که بگویم اگر این اجبار را تجربه کردی بدان که تنها نیستی و دیگرانی هستند که مانند تو مجبورند به اختیار تنهایی.

-------------------------------
پی نوشت: من لزوما یکی از این افراد نیستم :دی

لینک
   لن ترینی   


   یکی از غم‌انگیزترین داستان‌های عاشقانه شاید آن زمانیست که موسی از خداوند درخواست کرد تا او را ببیند و در جواب به او گفتند " لن ترینی" . ما آدم ها می‌توانیم با هم گفتگو کنیم، برای همدیگر بنویسیم، نقاشی کنیم و یا از هر نوع از انواع هنر برای بیان احساس و دانسته‌هایمان استفاده کنیم. بعضی از ما حتی می‌توانیم احساس دیگران را در میان نانوشته‌های نوشته‌هایشان و یا ناگفته‌های کلامشان ادراک کنیم و ما حتی می‌توانیم در عمق چشمان و یا تبسم یک دیگری بنگریم و احساس کنیم که به او واقعا نزدیکیم، اما...

   معمولا برای حل مسائل به صورت علمی تلاش می‌کنند که تعدادی از متغیرها را حذف کنند و به حل یک به یک بپردازند، حالا بیایید فرض کنیم که در یک دنیای تقریبا ایده‌آل هرکس بتواند خود را به طور کامل برای دیگران تشریح کند و دیگران به طور کامل آنچه او تشریح کرده را ادراک کنند. در بهترین حالت به فرض آنکه افراد صداقت را رعایت کنند و نقص ها و ایراداتشان را همراه با محسناتشان بیان کنند، هرکس دیگری را به اندازه‌ای می‌شناسد که آن فرد از خود شناخت دارد،واقعا این میزان شناخت از یک فرد برای آن که بگوییم او را کاملا می‌شناسیم کافیست؟ آیا ما تحمل دانستن نقص های دیگران را داریم؟ حال آنکه در دنیای واقعی گاهی در صادقانه ترین حالات افراد خود را آنگونه که می‌خواهند باشند توصیف می‌کنند تا آنگونه که هستند.

  حالا تصور کن در این آشفتگی کسی بیاید و از تو بپرسد " شما چطور آدمی‌هستید؟" یا " می خواستم با شما بیشتر آشنا بشم" و یا جملاتی از این دست. واقعیت این است که با توجه به آن حدیث که "من عرف نفسه فقد عرف ربه" شاید در جواب باید گفت "لن ترینی" . به هر حال دنیای عجیبی ست و آدم ها هنوز(به تعبیری) عاشق یکدیگر می‌شوند. ما که هنوز خم کوچه را هم ندیده ایم!
-----------------------------------------------------------
پی نوشت: راستش خیلی بیشتر از این حرف برای گفتن بود ولی مولانا راست می‌گوید که "گفتن" به جان کندن می‌ماند.

 

لینک