روزمرگی هایم

   به خاطر شرابطم نسبتا بیشتر می‌خوانم این روزها، و بیشتر فکر می‌کنم و کمتر می‌گویم. یکی دوتا کار ترجمه کوناه انجام دادم در زمینه فلسفه کلاسیک و فلسفه هنر، برایم دست و پا زدن عقلا برای کشف چیستی طبیعت بعضی روابط و موجودات هم زمان هم جالب است هم رنج آور، مثل ور رفتن با زخمی کهنه می‌ماند. هرچه بیشتر می‌خوانم بیشتر به این شعر ایمان می‌آورم که "عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/عشق داند که در این دایره سرگردانند"

  یک کتاب تقریبا نازکی هست که مجموعه ای از سخنرانی‌های آقای مجتهدیست همراه با بخشی از زندگی ایشان، خیلی جالب است که در میان این سادگی سخن ،شیوه رفتار و زندگی ماهیتی هست که انگار خیلی آهسته و به تدریج نرمت می‌کند. کتاب را که می‌خواندم حس تکه یخی را داشتم که در دستی گرم آب می‌شود. آخرش دلم برای این مرد که هیچگاه از نزدیک ندیده بودم تنگ شد.

  چند روزیست دوباره به کلمات فکر می‌کنم و به اینکه هنوز هروقت محتوایی را در قالبشان میریزم احساس خوبی ندارم. فکر تا وقتی توی ذهنم آزاد می‌چرخد مثل پرنده‌ای که رها پرواز می کند برایم قشنگ است اما همینکه می آیم ابرازش کنم انگار در قفسی تنگ گنجانده باشمش، دلم برایش می‌سوزد. فکر می‌کنم قبل‌تر در کتاب مقالات شمس همچین استعاره‌ای از پرنده و فکر خوانده باشم.

دو سه ماه پیش در پاییز بود که داشتم توی پیاده رو قدم میزدم و ترانه مانندی همینطور در من جریان داشت و زمزمه می‌کردم بعد که به خانه رسیدم دیگر یادم نمی‌آمد، دیروز دوباره بخشی از آن به خاطرم آمد و اینبار ماند:
در خیال من فسانه می‌شوی
در صدای من ترانه می‌شوی
در میان جام‌ها و شیشه‌ها
آن می هزار ساله می‌شوی
شام‌ها که از زمانه خسته‌ام
گریه شبانه را بهانه می‌شوی ...

یادم هست ادامه داشت ولی چه بود یادم نیست. شاید بعدها دوباره چایی باقی‌اش را به خاطر آوردم.

/ 0 نظر / 10 بازدید